در سوگ فاطمه(س)
عرض تسلیت
امروز مصادف است با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) دختر مطهره و مرضیه پیامبر اسلام و همسر امام علی (ع) و مادر ائمه معصومین. این روز را به همه شیعیان و فرزند آن حضرت امام زمان (عج) تسلیت عرض می نمایم.

عرض تسلیت
امروز مصادف است با شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) دختر مطهره و مرضیه پیامبر اسلام و همسر امام علی (ع) و مادر ائمه معصومین. این روز را به همه شیعیان و فرزند آن حضرت امام زمان (عج) تسلیت عرض می نمایم.

یه دوست عزیزی دارم که نمی دونم کیه ولی با ایدی Lion.uncle.9.f برای پست های وبلاگ نظر می ذاره (الهی فدای دوستای گلی که نظرشونو بعد خوندن مطالب می ذارن بشم) مطلب زیر را در خصوص مطلب عشق پیری فرستادند. ضمن تشکر از ایشان ...
سالخوردگانمان همان درختان تناوري هستند که روزي در سايه شان به بار نشستيم.ولي اينک پيکر افراشته شان خمود گشته که روزگار آن را به رايگان به همه خواهد داد.
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!
ایکاش ما هم برای همسرمان اینگونه باشیم...
گرمابه ستار و خاطرات من
1- یادش بخیر حمام های قدیمی. گاهی که فکر می کنم می بینم قدیم شاید رعایت بهداشت خیلی کمتر از امروزه روز مراعات می شد ولیکن بیماری ناشی از عدم رعایت مسایل شخصی نیز کمتر بود. حمام های عمومی به گرمابه شهرت داشت و گرمابه داران در هر کوی و برزن ارج و قرب خاصی داشتند و گرمابه داری جزو صنوف پردرآمد جامعه به حساب می آمد.
2- صبح های جمعه ابوی گرامم شال و کلاه می کرد و به همراه من و برادرم عازم گرمابه محل می شدیم درحالیکه هنوز خورشید نزده بود و همه جا سوت و کور بود اما زندگی واقعی درون این گرمابه ها جریان داشت. گرمابه دار محل مان را - فردی بود به نام ستار خداکرمی اگر زنده است خدا حفظش کند از خوبان روزگار بود و نازنین مردی – در بدو ورودمان به سلامی از همان پیشخوان ورودیه هدایتمان می کرد به قسمت عمومی و اگر خواستار نمره بودیم که باید در صف منتظر می ماندیم. درون گرمابه همیشه غلغله بود یادم نماید که ما داخل گرمابه می شدیم و جمعه بوده باشد خلوت، اصلا امکان نداشت انگار ملت شب جمعه ای فقط فرصت راز و نیاز داشتند و ... بگذریم. با ورود به قسمت عمومی باید می گشتی یه کمد قفل دار پیدا می کردی و اگر نبود – که هیچ وقت خدا سالم نبودند- باید لباس ها را می کندی و اول به امید خدا و بعدش به امید اون بنده خدایی که تو قسمت لباس کنی لنگ می داد به خلق ا... می موندی البته خداوکیلی از حق نگذریم هیچ وقتم هیچی گم نمی شد. آخ گفتم لنگ و باز یاد اون ایامی میفتم که تو بعضی از این گرمابه های عمومی شرط لازم جهت ورود داشتن لنگ بود ما هم که چلمنگ خدایی فرت و فرت از کمرمان این لنگ باز می شد و اسرار نهان هویدا. فکر کنم اون موقع ها یه تفریح ملت دیدن کون کپل همین دست و پا چلفت ها بود ای دید می زدند.( بابا ما که چشممون پاک بود ملت می گم) تازه این که خوبه اصولا این قانون استفاده از لنگ برای بعضی ها زیاد واجب الاجرا نبود مثلا این پیرمردا می میومدند بنده خدا پیر بودند نای خیلی معذرت می خوام گو... نداشتند بعد می دیدی شب قبل ترتیبشو دادند – کی؟ الله اعلم- بعد میومد تو عمومی حسابی که تنش خیس خورد رو همون سکوها ولو می شدند و یه خواب قیلوله می زدند به بدن بعد دیگه کلا بی خیال تشکیلاتشون می شدند می دیدی یارو هفتاد سال داره یه لنگ نصفه نیمه به کمرش بسته حالا یا نشسته یا داراز کشیده خوابیده و این تشکیلات بی صاحب موندش یه طرف ولوه خودشم یه طرف دیگه.
3- می رفتی داخل حموم آخ که اگر هوا سردم بود که دیگه واویلا ! چشم چشم نمی دید انقذه که بخار بود تو فضا داشتی می رفتی سمت دوش 40-50 نفر باید لگد می کردی ملت عین مور و ملخ ریخته بودند تو حموم قسمت عمومی تازه کلاس کارم اونجا بود که برای احترام ملت هی رو پشت همدیگه آب گرم می ریختند و اینجوری بهم احترام می گذاشتند. من و داداشم عین هو طفلان مسلم یه گوشه ای پیدا می کردیم و باید مقدمات کارو انجام می دادیم تا آقاجان جان می اومدند و کیسه می کشیدند ما رو- همیشه برام سوال بود این پدر ما هر چند یه بار کجا میره مارو می فرسته داخل بعد یه ربع بیست دقیقم میاد داخل بعد ها کاشف به عمل آمد که این گرمابه ها یه مکان مخصوصی دارند برای استفاده از داروی نظافت و قس علی هذا...- ، مقدمات کارم این بود که اول یه 5-6 کاسه آب گرم می ریختیم تنمون بعد دوش اولیه تا بدنمون گرم شه و به قول پدر عزیزم چرک پوستمون بیدار شه ( عجب!!) بعدش تنمونو دست می کشیدیم تا آماده کیسه کشیدن شه تازه بعدش آقاجان عزیزم با کیسه آبی رنگ می افتاد به جونمون تا چرک و چروک تنمون در نمیاورد ول کن نبود آخ آخ آخ هنوزم که فکر می کنم جای کیسه کشیدنش درد می کنه مخصوصا صورتمون که فکر می کنم پوستش کنده می شد و از قرمزی برق می زد بعد کیسه کشیدن هم می گفت برو زیر دوش داخل شورتتو کیسه بکش و ما با شرم و حیا می رفتیم زیر دوش و داخل شورتمونو کیسه می کشیدیم بعدم یه دوش اساسی می گرفتیم و کیسه را آب می کشیدیم می دادیم دست پدر عزیز تا نوبت نفر بعدی باشه. الان که می ریم حموم و یه شامپو می زنیم سرمونو و با همون تنمونم می شوریم( سیستم گربه شوری) اگه این عمل بخواد دوبار تکرار شه خسته می شیم تازه می فهمم که چه خسته می شدند آدم اون زمون که باید تن خودشو کیسه می کشید و تن ما دوتا راهم کیسه می کشید و تازه اگه یه دوست و آشنایی هم می دید که اگر پشت اونم یه دستی نمی کشید بد می شد فکر می کنم تا ما از آب و گل در بیایم و خودم کارهای خودمونو انجام بدیم هر جمعه اون بنده خدا اندازه 6 روز کاری کار می کرد و هلاک شده برمی گشت خونه. بعد کیسه کشیدن نوبت لیف زدن بود- تحقیقا ابوی بنده رابطه خوبی با شامپو نداشتند و اصولا از هیچ شامپویی استفاده نمی کردند- میگم هیچ شامپویی تا اونجا که من خاطرم بود اون موقع فقط یه شامپو تخم مرغی پاوه بود که ما می دیدیم و شامپوی دیگه ای به چشم ما نمی خورد و پدر عزیزم هم با این شامپو مشکل داشت چراشو هیچ وقت سوال نکردم- لیفمون نه از این پارچه ای ها که پف می کردی توش پر از کف می شد نبود از اون کاموایی هاش بود که حتما صابونو باید می ذاشتی روشو صورت و بدنتو با اون کف مالی می کردی اگرم یه لحظه غفلتا چشمت باز می شد دیگه کف این صابون سبزا دمار از روزگارت در می آورد. بعد از مرحله لیف مرحله آخرم دوش نهایی بود که تو پایان این مرحله هم آدم از خجالت آب می شد چون باید شورتتو می شستی می ذاشتی جلو بند و بساطت می رفتی رخت کنی و نباید دوباره اونو می پوشیدی چون شسته بودیش دیگه نمی شد از نو بپوشی (!!!) یه چند لحظه باید بیرون وامیستادی تا آقاجان جان بیاد و در کمد و باز کنه و بعد شستن پات زیر شیر آب سرد بیرون لباستو بپوشی و بری خونه برای صبحونه گرم. موقع بیرون آمدنم می دیدی که تو صف نمره 5000 نفر نشستند و خوشحال از این که کار تو تموم شده بخارزنون برمی گشتی خونه.
4- گاهی اوقات که می رفتیم روستای پدربزرگم – خطیرکلای عزیزم- تازه اونجا که دیگه همه آشنای ابوی عزیزم بودند و باید پشت همه آب می ریختی و اصلا دوره داشتند که الان تو رو پشت اون یکی آب بریزی و دو دقیقه بعد اون رو پشت تو بعد مثلا تو دراز کشیده بودی برای کیسه کشیدن و تو عالم خودت بودی ییهو یه شیر پاک خورده حس احترامش گل می کرد و پشت پدرجان یا شما آب گرم- دقیقتر آب جوش- می ریخت عینهو فشفشه پا می شدی تازه باید ازش تشکر کنی . یادمه یه آینه کوچکی هم رو دیوار کنار قسمت دوشش نصب بود که ملت به نوبت جلوش می رفتند و ریش و سبیلشونو می زدند تازه کلی بهم حال می دادند و تیغشو که استفاده کرده بودند می چسبوندند به دیوار بخار گرفته بغل آینه تا نفر بعدی که احیانا و اکثر مواقع تیغ نیاورده بودند استفاده کنند مرام می ذاشتند دیگه بعد می شمردی می دیدی 20 نفر با یه تیغ صورتو پس گردن و زیر بغل و جای دیگه شونو هم اصلاح کردند بعد یه آب می کشیدند می زدند به دیوار. حمومی بنده خدا هم آخر روز باید همه این تیغها رو جمع می کرد و می ریخت دور.
5- نفس اینکه تو بعضی حموم ها این آتش دون یا به قول معروف خن حمومو می ذاشتن زیر کف حموم چی بود ما نفهمیدیم ولی تو تموم حمومهای عمومی بلا استثنا بعضی قسمتاش اصلا جای نشستن نبود از بس که داغ بود و کف پات می سوخت وقتی پا می ذاشتی رو اون قسمت چه برسه به باسن نازنین که پوست نازکی به مثابه یه گل سرخ داشت. تازه بعضی مواقع هم اونقدر داغ می شد که ییهویی می دیدی آتش می زد خار و مادر موزاییک کف حمومو یکی می کرد و آتیش می زد بیرون. بعضی از قسمتهای حموم هم انقدر لیز بود که پا می ذاشتی روش 4 چرخت هوا می رفت آخ که خودم چند بار با کمر خورده باشم زمین خوبه.
6- با این همه امروزه دیگه گرمابه های سطح شهر و حتی روستا اون جلال و جبروتو حموم های عمومی قدیمی ندارند و دیگه فکر کنم جز برادرای افاغنه و موردی همه تو خونشون حموم زدند . فکر می کنم اون موقع خیلی بهتر از امروز تن ما شسته می شد و نیازم نبود هرروز بری دوش بگیری یه روز دوش می گرفتی برای یه هفته بست بود.یادش بخیر...
حکایت شیخ ما و اندر داستان زاد و ولد...
اخبار روز را پیگیری می کنم باز هم رییس جمهور با صحبتهایی جدیدی شهر را شلوغ کرده و به قول معروف کافه را بهم زده است به نظر می رسد که ایشون دلشون می خواد یه جورایی همش توبورس باشه و نمی خواد از سر تیتر اخبار بیفته.اینبار ایشان شعار دو بچه کافی است را مورد نقد قرار داده و با این استدلال که خداوند خودش در قران گفته که فرزندان خود را نکشید و خدا چو دندان دهد نان دهد و اینکه این شعار دو بچه کافی است و فرزند کمتر زندگی بهتر اصولا یک شعار غربی است نقش کنترل موالید و جمعیت را در کشور زیر سوال برده و اعلام نموده آحاد ملت نباید به این شعار پایبند باشند و باید تولید مثل با قدرت ادامه داشته باشد(ای ول).ایشان ضمن تخطئه افرادی که این قانون را در مجلس مورد تایید و تصویب قرار داده اند عنوان نموده اند که ای کسانیکه در مجلس نشسته اید و این قانون را تصویب نموده اید به شما چه مربوط( قابل توجه نمایندگان محترم راست میگه اصلا بیکارید از این قانونا تصویب می کنید) ما در سال 64 کجا بودیم و الان کجا هستیم تازه مردم اون موقع چی می خوردند و الان چی می خورند( من که هرچی فکر کردم دیدم ننه من الانم همون غذاهایی را درست می کنه که اون موقع درست می کرد تازه لباسهای اون زمون ما هم تقریبا با مد همون زمان هماهنگ بود احتمالا ایشون وضعیت الان خودشو با سال 64 مقایسه می کنه می بینه کلی تفاوت کرده و تازه مگر قرار بود بعد 25 سال ما درجا بزنیم و عقب تر بریم !!!) و الان وضعیت ما خیلی بهتر از سال 64 شده ( راست میگه وضع خودش خیلی تغییر کرده بابا تو که وضعیتت بهتر شده کی جلوتو گرفته تولید کن بابا اصلا کی بهتر از تو یه یا علی بگو وعده دیدار با حاج خانوم همین شب جمعه !) و مطمئنا در 25 سال دیگر وضعیت کشور ما بهتر از حالا خواهد بود. ایشان می فرمایند که غربیها به این شعار عمل کرده اند و جمعیت شان منفی شده و ما نباید به این شعار عمل کنیم و این ترفند دشمن است برای کاهش جمعیت مسلمین و توطئه ای صهیونیستی است... ایشان با اعلام اهدا یک میلیون تومان به هر نوزاد جدید متولد شده و ایجاد حسابی در بانک قرض الحسنه مهر عملا آستین های خود را برای تحقق این امر بالا زده اند با این قید که این یک میلیون تومان در حساب باقی مانده و قابل برداشت تا 18 سالگی فرد نخواهد بود وتازه هر سال صدهزار تومان بر این موجودی اضافه خواهد گشت.
والله من که هرچی فکر می کنم می بینم اگر تو همون دهه 60 جلوی سرعت زاد و ولد گرفته نمی شد اوضاع خیلی قاراشمیش تر از الان بود مگر کل توقعات یک فرد در خوراک و پوشاکش خلاصه می شه نیاز به شغل ، همسر ، مسکن وهزاران نیاز دیگر چه می شود و همین الان ما برای جوانانی که 25 سال پیش به دنیا آمده اند چه کرده ایم چه درصدی از این افراد دارای شغل ، مسکن و درآمد ثابت شخصی واز هم مهمتر همسر هستند آیا واقعا ما که نمی توانیم برای این دسته از فرزندانمان خواسته هایشان را اجابت نماییم با افزایش جمعیت توان پاسخگویی به خواسته هایشان را داریم و صدها سوال بی پاسخ دیگر...
به نظر می رسد این صحبتها نیز در راستای همان صحبتها و طرحهای قبلی باشد که عندالساعه خلق می شودو تفکری در پشت این صحبتها وجود نداشته باشد عادت کرده ایم هر چند صباح یکی از این طرحهای بی پشتوانه طرح گردد و پس از مدتی از که حسابی ملت را در خماری گذارد از دور خارج شود طرح هایی چون سهام عدالت ، ساخت خانه های مسکن مهر ، خوشه بندی در آۀمد افراد به کجا رسیده اند و چه گره ایی از مشکلات مردم را گشوده اند و این طرح چه خواهد کرد. آیا جز این است که قشر فرهیخته و شهرنشین متوسط به بالا طرفی بر این طرح نبسته و عملا این طرح را بایکوت می نمایند چون اعتقاد براین دارند که هر فرزند چدید نیاز به بسترهای فرهنگی ، اقتصادی ، و آموزشی خاص خود داردو تولید مثل وقتی است که خانواده پذیرش و قدرت فرزند جدید را داشته باشد و تنها این قشر ضعیف جامعه اند که از سر ناآگاهی از شرایط افزایش جمعیت شاید بر این امر دست یازند و این خود سبب افزایش جمعیت در نقاط ضعیف جامعه و لایه های فقیر جامعه خواهد گردید و در نهایت باعث شکاف بیشتر در میان اغنیاء و فقرا خواهد گردید.
این یک میلیون تومانی که به نوزاد تعلق می گیرد با قید عدم برداشت والدین هم خودش فیلمی است فرض کنیم این پول بماند در حساب در هیچده سال دیگه با این پول چی می شه خرید تازه اگر سالی 100 هزار تومن هم به این مبلغ اضافه شه فکر می کنید هیجده سال دیگه با دو میلیون و هشتصد هزار تومن بشه یه آب نبات چوبی خرید داد به این جوونا تا باهاش سرگرم شن نمی دونم ملت چقدر به این طرح خندیدند ولی خدا این بنده خدا را برای ملت حفظ کنه هر از چند گاهی باعث خنده هموطنان میشه.
خدایا همه ما را عاقبت به خیر فرما.آمین|
تفاوت دیدگاهها و چرایی پیشرفت دیگران با مقایسه نگاه مدیران جزء در نحوه برخورد با دانشجویان می توان علل تفاوت جایگاهها را فهمید. عکس زير از دفتر مدير گروه معماري دانشگاه تهران گرفته شده است
اين دو عكس زير از دفتر مديريت دانشگاه توكيو گرفته شده است ( روي دستگيره درب نوشته : درب زدن لازم نيست لطفا بياييد داخل) |
زندگی با ساعت اضافه
در یکی از کلاسهای خانه اقتصاد ثبت نام کرده ام و از دوشنبه 6 اردیبهشت دو روز در هفته دوشنبه و چهارشنبه ساعت 6-9 عصر در این کلاس حاضر می شوم. این کلاس رفتن باعث شده روال عادی زندگی بهم بخورد و به کارام نرسم. دوشنبه و چهارشنبه با توجه به اینکه نیم ساعت قبل از کلاس باید در محل کلاسها باشیم و ترافیک اشک درآر ونک دیگر وقتی باقی نمی مونه که آدم بعد ساعات کاری اداره که تا ساعت 4 طول می کشه جای دیگه (!!!) بره و کاری انجام بده. کلاس بدنسازی که سه روز در هفته شنبه و دوشنبه و چهارشنبه ساعت 20:45 تا 22 بود هم پر شده چون تا کلاس تعطیل بشه و بیای سمت خونه میشه ساعت 10:30 شب تازه همینجا از دوستای خوبم که تو سالن بدنسازی با هم کار می کنیم و الان دوشنبه و چهارشنبه نمی تونم در خدمتشان باشم عذر خواهی می کنم. از این گذشته ساعت ده و نیم که می رسم خونه عین جنازه ها باید بخوابم چون کاملا نابودم و اصلا نمی رسم که کاری انجام دهم نه به رسیدگی به حسابهای کاری برسم و نه tv ببینم و نه با دخترم خوش و بش کنم. خب باید این کلاس یه ماهه را هرطوری است به پایان برسونم .
امیدوارم با برنامه ریزی بشه همه هندوانه ها را بزنم زیر بغل. یاعلی
پست نمایند.
در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.
صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!!
پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود!
سفرنامه حجاز (قسمت دوم)
پس از یک هفته اقامت در مدینه که به سرعت برایمان سپری شد لباس شخصی مان را فروافکندیم و پس از پاکی جسممان لباس احرام برتن کردیم. لحظه ای بسیار زیباست زمانیکه جسم مان را از البسه دوخته خالی می نماییم و با پارچه یا حوله سفیدی بدنمان را می پوشانیم لذت زیارت خانه خدا و اشتیاق دیدار آن در وجودمان الو گرفته بود. با مدینه و حرم پیامبر و قبرستان بقیع خداحافظی می نماییم و از خداوند تبارک می خواهیم که بار دیگر نیز توفیق زیارت قبر پیامبرش را برایمان فراهم آورد.
به مسجد شجره می رویم تا محرم شویم و نیت احرام را بر زبان جاری سازیم. مسجد شجره در خارج شهر مدینه و اولین مکانی است که بعد از خروج از مدینه و رفتن به مکه، حجاج باید محرم گردیده و...
گذرنامه ایرانی ایرانی در دستان بازیگر هالیوودی
تا قسمت سیزدهم فصل ششم سریال لاست را از یکی از دوستان گرفته ام در میانه های اپیزود اول فصل ششم با دیدن صحنه ای به قول معروف به انچه که می بینم شک میکنم و برای اطمینان بیشتر فیلم را به عقب برمی گردانم و دوباره با دقت بیشتری نگاه می کنم اشتباه ندیدم در دست یکی از بازیگران سریال یک پاسپورت ایرانی دیده می شود در حالیکه او در هواپیما برای دیدن عکس نامزدش پاسش را باز می کند در صفحه اول عکس معروف آرامگاه حافظ و عبارت در صورت یافتن این گذرنامه آن را به مرکز پلیس در خارج کشور ویا نمایندگی های ایران تحویل دهید بوضوح دیده می شود. این فرد کسی نیست جز سعید جراح که نقش یک سرباز عراقی که وظیفه شکنجه دادن زندانیان را در زمان صدام برعهده داشته و بعد جنگ آمریکا علیه عراق به استخدام سیا برای نفوذ در گروههای القاعده در آمده بود در کل نقش او در سریال مثبت بوده و به طور کلی کارهایی که از او در سریال سر می زد اغلب بدون اشتباه بوده است. ولی اینکه برای او عوامل این سریال پاسپورت ایرانی صادر کرده و در دستان او قرار داده اند دو احتمال خوش بینانه و بدبینانه دارد.
احتمال خوش بینانه اینکه احتمالا در زمان ساخت سریال پاس یکی از عوامل که ایرانی بوده با خاطر اینکه رسم الخط پاسش فارسی بوده و به عربی شبیه است و ببینده انگلیسی زبان تفاوت این دو خط را نمی فهمد در دست سعید جراح قرار گرفته است .
احتمال بدبینانه اینکه فرض کنیم عوامل سریال آگاهانه این پاسپورت را دردستان سعید قرار داده اند تا ذهن مخاطبان را بر منفی بودن ایرانی ها تغییر جهت دهند و اعلام کنند که ایرانی ها تماما دژخیم هستند.
من خودم فرضیه اول را قبول دارد و نیمه پر لیوان را می بینم و امیدوارم فرضم اشتباه نباشد چون زمان زوم دوربین روی پاسپورت کمتر از دوثانیه است احتمال تحلیل برای او پیش نخواهد آمد و چه خوب است گمان نبریم که همه عالم و آدم با ما مشکل دارند دوران توهم توطئه گذشته است.
