گرمابه ستار و حمام هم حمام های قدیم
گرمابه ستار و خاطرات من
1- یادش بخیر حمام های قدیمی. گاهی که فکر می کنم می بینم قدیم شاید رعایت بهداشت خیلی کمتر از امروزه روز مراعات می شد ولیکن بیماری ناشی از عدم رعایت مسایل شخصی نیز کمتر بود. حمام های عمومی به گرمابه شهرت داشت و گرمابه داران در هر کوی و برزن ارج و قرب خاصی داشتند و گرمابه داری جزو صنوف پردرآمد جامعه به حساب می آمد.
2- صبح های جمعه ابوی گرامم شال و کلاه می کرد و به همراه من و برادرم عازم گرمابه محل می شدیم درحالیکه هنوز خورشید نزده بود و همه جا سوت و کور بود اما زندگی واقعی درون این گرمابه ها جریان داشت. گرمابه دار محل مان را - فردی بود به نام ستار خداکرمی اگر زنده است خدا حفظش کند از خوبان روزگار بود و نازنین مردی – در بدو ورودمان به سلامی از همان پیشخوان ورودیه هدایتمان می کرد به قسمت عمومی و اگر خواستار نمره بودیم که باید در صف منتظر می ماندیم. درون گرمابه همیشه غلغله بود یادم نماید که ما داخل گرمابه می شدیم و جمعه بوده باشد خلوت، اصلا امکان نداشت انگار ملت شب جمعه ای فقط فرصت راز و نیاز داشتند و ... بگذریم. با ورود به قسمت عمومی باید می گشتی یه کمد قفل دار پیدا می کردی و اگر نبود – که هیچ وقت خدا سالم نبودند- باید لباس ها را می کندی و اول به امید خدا و بعدش به امید اون بنده خدایی که تو قسمت لباس کنی لنگ می داد به خلق ا... می موندی البته خداوکیلی از حق نگذریم هیچ وقتم هیچی گم نمی شد. آخ گفتم لنگ و باز یاد اون ایامی میفتم که تو بعضی از این گرمابه های عمومی شرط لازم جهت ورود داشتن لنگ بود ما هم که چلمنگ خدایی فرت و فرت از کمرمان این لنگ باز می شد و اسرار نهان هویدا. فکر کنم اون موقع ها یه تفریح ملت دیدن کون کپل همین دست و پا چلفت ها بود ای دید می زدند.( بابا ما که چشممون پاک بود ملت می گم) تازه این که خوبه اصولا این قانون استفاده از لنگ برای بعضی ها زیاد واجب الاجرا نبود مثلا این پیرمردا می میومدند بنده خدا پیر بودند نای خیلی معذرت می خوام گو... نداشتند بعد می دیدی شب قبل ترتیبشو دادند – کی؟ الله اعلم- بعد میومد تو عمومی حسابی که تنش خیس خورد رو همون سکوها ولو می شدند و یه خواب قیلوله می زدند به بدن بعد دیگه کلا بی خیال تشکیلاتشون می شدند می دیدی یارو هفتاد سال داره یه لنگ نصفه نیمه به کمرش بسته حالا یا نشسته یا داراز کشیده خوابیده و این تشکیلات بی صاحب موندش یه طرف ولوه خودشم یه طرف دیگه.
3- می رفتی داخل حموم آخ که اگر هوا سردم بود که دیگه واویلا ! چشم چشم نمی دید انقذه که بخار بود تو فضا داشتی می رفتی سمت دوش 40-50 نفر باید لگد می کردی ملت عین مور و ملخ ریخته بودند تو حموم قسمت عمومی تازه کلاس کارم اونجا بود که برای احترام ملت هی رو پشت همدیگه آب گرم می ریختند و اینجوری بهم احترام می گذاشتند. من و داداشم عین هو طفلان مسلم یه گوشه ای پیدا می کردیم و باید مقدمات کارو انجام می دادیم تا آقاجان جان می اومدند و کیسه می کشیدند ما رو- همیشه برام سوال بود این پدر ما هر چند یه بار کجا میره مارو می فرسته داخل بعد یه ربع بیست دقیقم میاد داخل بعد ها کاشف به عمل آمد که این گرمابه ها یه مکان مخصوصی دارند برای استفاده از داروی نظافت و قس علی هذا...- ، مقدمات کارم این بود که اول یه 5-6 کاسه آب گرم می ریختیم تنمون بعد دوش اولیه تا بدنمون گرم شه و به قول پدر عزیزم چرک پوستمون بیدار شه ( عجب!!) بعدش تنمونو دست می کشیدیم تا آماده کیسه کشیدن شه تازه بعدش آقاجان عزیزم با کیسه آبی رنگ می افتاد به جونمون تا چرک و چروک تنمون در نمیاورد ول کن نبود آخ آخ آخ هنوزم که فکر می کنم جای کیسه کشیدنش درد می کنه مخصوصا صورتمون که فکر می کنم پوستش کنده می شد و از قرمزی برق می زد بعد کیسه کشیدن هم می گفت برو زیر دوش داخل شورتتو کیسه بکش و ما با شرم و حیا می رفتیم زیر دوش و داخل شورتمونو کیسه می کشیدیم بعدم یه دوش اساسی می گرفتیم و کیسه را آب می کشیدیم می دادیم دست پدر عزیز تا نوبت نفر بعدی باشه. الان که می ریم حموم و یه شامپو می زنیم سرمونو و با همون تنمونم می شوریم( سیستم گربه شوری) اگه این عمل بخواد دوبار تکرار شه خسته می شیم تازه می فهمم که چه خسته می شدند آدم اون زمون که باید تن خودشو کیسه می کشید و تن ما دوتا راهم کیسه می کشید و تازه اگه یه دوست و آشنایی هم می دید که اگر پشت اونم یه دستی نمی کشید بد می شد فکر می کنم تا ما از آب و گل در بیایم و خودم کارهای خودمونو انجام بدیم هر جمعه اون بنده خدا اندازه 6 روز کاری کار می کرد و هلاک شده برمی گشت خونه. بعد کیسه کشیدن نوبت لیف زدن بود- تحقیقا ابوی بنده رابطه خوبی با شامپو نداشتند و اصولا از هیچ شامپویی استفاده نمی کردند- میگم هیچ شامپویی تا اونجا که من خاطرم بود اون موقع فقط یه شامپو تخم مرغی پاوه بود که ما می دیدیم و شامپوی دیگه ای به چشم ما نمی خورد و پدر عزیزم هم با این شامپو مشکل داشت چراشو هیچ وقت سوال نکردم- لیفمون نه از این پارچه ای ها که پف می کردی توش پر از کف می شد نبود از اون کاموایی هاش بود که حتما صابونو باید می ذاشتی روشو صورت و بدنتو با اون کف مالی می کردی اگرم یه لحظه غفلتا چشمت باز می شد دیگه کف این صابون سبزا دمار از روزگارت در می آورد. بعد از مرحله لیف مرحله آخرم دوش نهایی بود که تو پایان این مرحله هم آدم از خجالت آب می شد چون باید شورتتو می شستی می ذاشتی جلو بند و بساطت می رفتی رخت کنی و نباید دوباره اونو می پوشیدی چون شسته بودیش دیگه نمی شد از نو بپوشی (!!!) یه چند لحظه باید بیرون وامیستادی تا آقاجان جان بیاد و در کمد و باز کنه و بعد شستن پات زیر شیر آب سرد بیرون لباستو بپوشی و بری خونه برای صبحونه گرم. موقع بیرون آمدنم می دیدی که تو صف نمره 5000 نفر نشستند و خوشحال از این که کار تو تموم شده بخارزنون برمی گشتی خونه.
4- گاهی اوقات که می رفتیم روستای پدربزرگم – خطیرکلای عزیزم- تازه اونجا که دیگه همه آشنای ابوی عزیزم بودند و باید پشت همه آب می ریختی و اصلا دوره داشتند که الان تو رو پشت اون یکی آب بریزی و دو دقیقه بعد اون رو پشت تو بعد مثلا تو دراز کشیده بودی برای کیسه کشیدن و تو عالم خودت بودی ییهو یه شیر پاک خورده حس احترامش گل می کرد و پشت پدرجان یا شما آب گرم- دقیقتر آب جوش- می ریخت عینهو فشفشه پا می شدی تازه باید ازش تشکر کنی . یادمه یه آینه کوچکی هم رو دیوار کنار قسمت دوشش نصب بود که ملت به نوبت جلوش می رفتند و ریش و سبیلشونو می زدند تازه کلی بهم حال می دادند و تیغشو که استفاده کرده بودند می چسبوندند به دیوار بخار گرفته بغل آینه تا نفر بعدی که احیانا و اکثر مواقع تیغ نیاورده بودند استفاده کنند مرام می ذاشتند دیگه بعد می شمردی می دیدی 20 نفر با یه تیغ صورتو پس گردن و زیر بغل و جای دیگه شونو هم اصلاح کردند بعد یه آب می کشیدند می زدند به دیوار. حمومی بنده خدا هم آخر روز باید همه این تیغها رو جمع می کرد و می ریخت دور.
5- نفس اینکه تو بعضی حموم ها این آتش دون یا به قول معروف خن حمومو می ذاشتن زیر کف حموم چی بود ما نفهمیدیم ولی تو تموم حمومهای عمومی بلا استثنا بعضی قسمتاش اصلا جای نشستن نبود از بس که داغ بود و کف پات می سوخت وقتی پا می ذاشتی رو اون قسمت چه برسه به باسن نازنین که پوست نازکی به مثابه یه گل سرخ داشت. تازه بعضی مواقع هم اونقدر داغ می شد که ییهویی می دیدی آتش می زد خار و مادر موزاییک کف حمومو یکی می کرد و آتیش می زد بیرون. بعضی از قسمتهای حموم هم انقدر لیز بود که پا می ذاشتی روش 4 چرخت هوا می رفت آخ که خودم چند بار با کمر خورده باشم زمین خوبه.
6- با این همه امروزه دیگه گرمابه های سطح شهر و حتی روستا اون جلال و جبروتو حموم های عمومی قدیمی ندارند و دیگه فکر کنم جز برادرای افاغنه و موردی همه تو خونشون حموم زدند . فکر می کنم اون موقع خیلی بهتر از امروز تن ما شسته می شد و نیازم نبود هرروز بری دوش بگیری یه روز دوش می گرفتی برای یه هفته بست بود.یادش بخیر...
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر ماخذ نیز بلامانع می باشد.