عشق جاودانه
یه دوست عزیزی دارم که نمی دونم کیه ولی با ایدی Lion.uncle.9.f برای پست های وبلاگ نظر می ذاره (الهی فدای دوستای گلی که نظرشونو بعد خوندن مطالب می ذارن بشم) مطلب زیر را در خصوص مطلب عشق پیری فرستادند. ضمن تشکر از ایشان ...
سالخوردگانمان همان درختان تناوري هستند که روزي در سايه شان به بار نشستيم.ولي اينک پيکر افراشته شان خمود گشته که روزگار آن را به رايگان به همه خواهد داد.
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!
ایکاش ما هم برای همسرمان اینگونه باشیم...
استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر ماخذ نیز بلامانع می باشد.