یک روز زندگی من

6:15 صبح

ساعت موبایلم یک سره سر و صدا می کنه کار هرروز صبحش همینه  بلند می شم خاموشش می کنم بهتره برم نمازمو بخونم . خانمم را برای نماز بیدار می کنم.

6:25 صبح

دیشب تا ساعت یک و نیم بیدار بودم هم وبلاگمو بروز کردم و هم کارهای ام را تو کامپیوتر انجام دادم. کنار بخاری بعد نماز ولو می شم.

6:30 صبح

حالا ساعت موبایل خانمم زنگ می خوره یکی نیست خفه اش کنه.

6:55 صبح

اه از دست این خانم، تلویزیونو روشن کرده صداشم بلند کرده که مثلا من و دخترمون را بیدار کنه نمیگه ما این بغل خوابیدیم یه خورده رعایت کنه. باید بلند شم چاره ای نیست.

7:01 صبح

موهای کله مو تو آینه که می بینم خودم وحشت می کنم بعضی جاهاش شاخ شده و اصلا هم نمی خوابه یک آب که به صورتم میزنم یه خورده سرحال می آم.

7:05 صبح

بالاخره این دختره از خواب پا میشه به زور جواب سبام منو می ده دوباره رو مبل پخش می شه با جیغ بنفش همسرم میره صورتشو می شوره میاد رو میز صبحونه می شینه آنقدر بی حال و شل و وله که آدم دلش واسش می سوزه.

7:25 صبح

خانم این بچه را آماده کن من اداره ام امروز دیر نشه هرروز 10-20 دقیقه دیر می رم سر کار. بخودم قول دادم این ماه منظم باشم.

7:45 صبح

کیف مهد این دختره باز کجا مونده موهاشو شونه بزن بابا دیرم شد همیشه باید استرس داشته باشم.

7:52 صبح

خوب شد خودم راه افتادم برم، ماشین حلال خانم و جونم آزاد کردم بابا باید اینکار رو زودتر از اینها می کردم باید سریعتر برم تا 8:05 حداقل به اداره برسم.

7:59 صبح

الان فلکه چهارم هستم پیاده 5 دقیقه تا اداره بیشتر راه نیست پیاده می رم.

8:04صبح

 آخیش بالاخره کارت زدم نشد 8:03 کارت بزنم 8:03:58 ثانیه رسیدم کنار کارتخون تا کیفمو در بیارم شد 8:04 دقیقه.

8:45 دقیقه

مجبوریم جهت ته بندی هم شده یک لقمه صبحونه تو اداره و میان همکارا بزنیم. بیخود نیست شکم گنده کردیم.تیترهای روزنامه هم یک نگاهی انداختیم.خبری نیست.

ساعت 12:15

دینگ دینگ باید برم نماز و ناهار .التماس دعا. فکر کنم صبح تا الان یه یک ساعتی مفید کار کرده باشم.

ساعت 14:30

ول نمی کنن آدم را فرت و فرت موبایل آدم زنگ می خوره . اگه یه روزی موبایل ازم کنار گذاشته شه فکر کنم سرظهر  یه چرت خوب بتونم داشته باشم البته اگر همکاران آنقدر مثل کنیز حاجی باقر ور ور نکنند.

ساعت 16:00

خوب امروزم تمام شد. باید برم جایی اونم با مترو.

ساعت 16:25

ایستگاه مترو غلغله است فکر می کنم یه قطاری جایی خراب شده 15 دقیقه ایه که قطار نیومده باید صبر کنیم.

ساعت 16:35

بالاخره سوار شدم  خوبیش اینه که  تونستم بشینم. کتاب جدیدی شروع کردم. من او امیرخانی

ساعت 16:45

تو ایستگاه سبلان یه خانومی اومد جلوم وایستاد نمیشه نشست صندلیمو به اون می دم. وایستاده باید کتاب بخونم.

ساعت 16:58

گلوبندک شلوغه خیلی شلوغ. کارهامو سریع باید انجام بدم.

ساعت 19:20

برمی گردم خونه میدون رسالت یه یه ربعی علاف می شم تا تاکسی گیر بیارم.تازه یارو کلی بابت نداشتن پول خرد غرغر کرد.شیشه ماشین شم بالا نمی رفت حسابی خیس شدیم.

ساعت 19:45

به کانون گرم خانواده برگشتم خرد و خمیرم از خستگی {...} نشستن ندارم.چای و شیرینی خوردم و با دخترم و خانمم درباره اتفاقات روز صحبت می کنم.

ساعت 20:45

تلویزیون نگاه می کنم باید بخوابم .

ساعت 21:00

شام می خوریم یه سری به وبلاگم می زنم باید بخوابم.

ساعت 22:10

یه مجله همشهری جوان اومده میخوام بخونمش ولی باید بخوابم.

ساعت 23:45

ساعت چنده؟ این مجله حسابی حواس آدمو پرت می کنه باید بخوابم.

ساعت 24:00 من الان خوابم...