مهر باز هم از راه رسید و میلیونها دانش آموز کشورمان راهی مدارس شدند و جریان زندگی با شتابی بیشتر به حرکت درآمد. دقیقا به خاطر دارم اولین روز مدرسه ام را در سال 62 که با ذوق و شوق فراوان به همراه پدر عزیزم در حالیکه دستانش را به عنوان تکیه گاه میفشردم به سمت مدرسه حاجی ایمانی در خیابان کشاورز سابق بابل و کارگر فعلی حرکت کردیم. آن زمان تازه دو سه ماهی بود که به ضرورت شغل پدر از تهران به بابل نقل مکان کرده بودیم . دبستان حاجی ایمانی که توسط مرحوم حاجی ایمانی ساخته شده بود در مجاورت راهنمایی شهید مطهری قرار داشت که آن نیز از موقوفات مرحوم حاجی ایمانی بود. کلا مرحوم حاجی ایمانی زمینهای زیادی از اموال خود در خیابان کشاورز را وقف نموده بود که به ترتیب مدارس مطهری، حاجی ایمانی ، مسجد جوادالائمه و کلانتری ناحیه دو بابل به همراه دبستان دخترانه 16 آذر در این املاک ساخته شده بود.

باری، فکر کنم من جزو محدود افرادی در ایران باشم که پایه اول دبستان را در دوسال پشت سرهم گذراندم البته معدل هر دوسالم نیز بیست بود و کلا من جزو دانش آموزان باذکاوت و باهوش مدرسه در تمامی ادوار تحصیلاتم بودم (حمل بر خودستایی نشود بودم نمیتونم بگم که نبودم که-این ((که)) آخر معروف به که آخر چسبونه که فقط مازنی ها زیاد ازش استفاده می کنند و من هم ایضا) . داستان از این قرار بود که من در سال 62 تازه شش سالم تمام می شد و با توجه به اینکه من متولد نیم سال دوم نیز بودم عملا باید سال بعد وارد مدرسه می شدم لیکن با توجه به لابی هایی که توسط دایی بنده که کارمند آموزش پرورش بابل بودند صورت گرفت بنده را در مدرسه ثبت نام نمودند. لیکن در پایان سال تحصیلی با توجه به اینکه بنده با معدل بیست کلاس اول را به پایان رسانده بودم بنا بر قانونی جدید از رفتن من به پایه بالاتر ممانعت به عمل آوردند و من سال جدید تحصیلی را دوباره در پایه اول با دانش آموزان جدید گذراندم در حالیکه تمام وجودم به همراه دوستان همکلاسیم در کلاس پایه بالاتر بود وارد کلاس اول شدم و مشکل این بود که برای عالم و آدم نیز باید توضیح می دادم که من مردود نشده ام. دوباره فارسی کلاس اول را از اشکال صفحات اول شروع کردم در حالیکه من براحتی می خواندم و می نوشتم. الان که خودم پدرم و دخترم کلاس چهارم را پشت سر می گذارد فکر می کنم بیشتر از من ، این پدر و مادرم بودند که زجر می کشیدند از اینکه دسته گل با استعدادشون در حال پرپر شدن بود و آنها نمی توانستند کاری کنند. بهرحال یک سال دیگر را دوباره در کلاس اول گذراندم تنها مزیت این دوباره خوانی این بود که پایه درسی من بتون آرمه شد و من فکر می کنم شاید یکی از عواملی که مرا از باقی دانش آموزان متمایز کرده بود این دوبار پشت سر گذاشتن کلاس اول بود که باعث شد من مثل بلبل بخوان و بنویسم. عشق مطالعه از همان کلاس اول در من الو گرفت و مطالعه کتابهای مختلف را از همان کلاس اول شروع کردم بطوریکه تا پایان دوران ابتدایی شاید من یک دور بیشتر داستانهای کلاسیک نویسندگان جهان را مرور کرده باشم از داستانهای ایرانی مجاز و غیرمجاز متناسب با سن من از امشب دختری می میرد تا امشب اشکی می ریزد و کتابهای جلال ال احمد و ... و از رمانهای نویسندگان بزرگ مانند ژول ورن و چارلز دیکنز و ویکتور هوگو و ... و این امکانپذیر نبود جز به برکت در اختیار بودن کتابخانه بزرگ شهر – کتابخانه علامه طباطبایی بابل در خیابان مدرس آن زمان و جلوی آموزش پرورش سابق- که آن زمان مدیریت این کتابخانه بر عهده دایی بزرگوار بنده بود بنده این اجازه را داشتم که به مخزن کتابخانه نیز راه داشتم و کلی کتاب که از سالیان قبل انقلاب در آن جا آرشیو شده بود را مطالعه کنم و البته نباید غافل باشم از کتابخانه شخصی عموی بزرگوارم که کلی رمان عشقولانه در آنجا یافت می شد و البته همان کتاب معروف " امشب دختری می میرد " از گورگین آغاسی – فکر می کنم اسم نویسنده اش همین بود- که اثر شگرفی بر من گذاشته بود چون اصلا مناسب سن من نبود و ...

بهرحال دوبار گذراندن کلاس اول باعث شد که پایه دوم را در تابستان همان سال که برای دومین کلاس اول را گذرانده بودم بصورت جهشی بگذراندم و دوباره برگردم به همان کلاس و همکلاسیهایی که بار اول با آنان بودم و دوباره توضیحات فراوان برای دانش آموزان...

یکی از مواردی که من از دوران ابتدایی مدرسه به خاطر دارم این بود که زمانی که من کلاس اول بودم دانش آموزان کلاس چهارم و پنجم آن زمان ریش و سبیلی برای خودشان داشتند و دقیقا به خاطر دارم که پس از پایان کلاسها با معلمان مسابقه والیبال می دادند و حتی چند نفرشان متاهل بودند!!!!!!!!!!! مثل الان نیست که بچه کلاس پنجم یه جغله قد بیشتر ندارند و ریزه میزه شدند من در عصر دایناسورها به مدرسه می رفتم و آن عصر و دوران دیگر منقرض شده است.


با ورود به کلاس سوم کم کم حرکات ایذایی من در مدرسه آغاز گشت و این اعتماد به نفس را در خودم میدیدم که در سر صف قران بخوان و من کم کم تبدیل شدم به قرآن خوان مدرسه که در سالهای بعد این مسئولیت را کاملا و دربست در اختیار خود گرفتم و ...

داستانهای فراوانی از مدرسه در خاطر دارم که روزی شاید بازگو نمایم .

خداوندا تمامی عاشقان تحصیل علم و دانش را در پناه خود صحیح و سالم حفظ نما. آمین